خاطره یک مسابقه
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠  

سال چهارم دبستان بودم که یک روز مدیر مدرسه اعلام کرد بچه های کلاس سوم و چهارم را می خواهیم ببریم یک مسابقه رادیویی، پنجمی ها روهم چون اتوبوس جا نداره نمی بریم!

الان درست اسم مسابقه یادم نمی یاد؛ یا اسمش بچه های مدرسه بود یا بچه های انقلاب! اسمش هر چی بود هر جمعه ساعت 11 پخش می شد. باکلی شور و اشتیاق خاص آن دوران اتوبوس به سمت میدان ارک به راه افتاد.

***

به محل استودیو که رسیدیم دانش آموزان مدرسه ای که قرار بود باهاشون رقابت کنیم زودتر رسیده بودند . اونها از منطقه یک تهران بودند و ما از منطقه بیست.

کری خوانی ها از همان قبل مسابقه شروع شد. مجری مسابقه خانم وکیلی بود و انصافا این برنامه اون موقع ها برای خودش طرفدارهای زیادی داشت.

قرار شد از هر مدرسه یک گروه سه نفره تشکیل بده که متشکل از یک کلاس سومی، یک کلاس چهارمی و یک کلاس پنجمی بود.

نکته جالب اینجا بود که مدرسه ما کلاس پنجمی ها رو نیاورده بود و به زور ! یه نفر از مدرسه رقیب را در گروه ما جا دادند!

این بنده خدا در طول مسابقه نشون داد که یک نفوذی بیشتر نیست تا جائیکه سوالات مربوط به خودش را که براساس مطالب کتاب کلاس پنجم طرح شده بود اصلا جواب نمی داد و اگر هم من جواب می دادم کارگردان برنامه دعوام می کرد که چرا ضبط را به هم می ریزی!!

اواخر مسابقه یه چیزی حدود 20 امتیاز عقب افتاده بودیم. شاید دو تا آیتم از مسابقه مانده بود. یکی بازی یه مرغ دارم! و دیگری خواندن یک شعر...

تو بازی یه مرغ دارم که رفیق نفوذیمون خودش را در همان شروع بازی سوزوند. یادمه می خواستم بزنمش. حتی بچه های مدرسمون براش خط و نشون کشیدن و به سبک آن روزها که همه بیرون مدرسه قرار دعوا می ذاشتن به طرف گفتن بیرون رادیو گیرت میاریم...

اما بازی یه مرغ دارم را همانطور که الان هم توش تبحر! دارم ما بردیم. فاصله امتیازات به 10 رسید.

آیتم آخر مسابقه خواندن یک شعر بود. فکر کنم قرار بود شعر را کلاس پنجمی های هر گروه بخوانند اما معلم های همراه ما - آقای احسانپور و خانم عباسی- که به یار نفوذی آن مدرسه در گروهمان اعتمادی نداشتند اعتراض کردند و قرار شد از گروه ما، من شعر را بخوانم. متن شعر را که دیدم خوشحال شدم از آن شعرهای احساسی که باب میل من بود. شعر از سلمان هراتی بود که با خواندن آن باز هم امتیاز کامل را گروه ما گرفت و نهایتا با اختلاف یکی دو امتیاز حال آن بچه بالاشهری ها را گرفتیم!

و شعر این بود:

ساعت انشا بود و چنین گفت معلم با ما

بچه ها گوش کنید نظر من این است ؛ شهدا خورشیدند

مصطفی گفت: شهید چون شقایق سرخ است

دانش آموزی گفت: چون چراغی است که در خانه ما می سوزد

و کسی دیگر گفت: ان درختی است که در باغچه ها می روید

دیگری گت شهید داستانی است پر از حادثه و زیبایی

مصطفی گفت شهید ، مثل یک نمره بیست ، داخل دفتر قبل من و تو می ماند

***

پی نوشت ها:

- جایزه مسابقه یک خودنویس بود که هیچوقت به کارم نیامد!

- اون موقع ها نوار کاست مد بود. یادمه یکی از بچه ها برنامه را ضبط کرده بود که الان چون از هم جدا شدیم مستندی از روایت بالا ندارم!

- یادمه از درب رادیو که بیرون می اومدیم یه لحظه اتوبوس دو تا مدرسه کنار هم قرار گرفت. بچه ها یه کلاس آموزشی - از نظر ادبیات بد - به بچه های اون مدرسه گذاشتن.