حکایت این روزهای شهر ما !
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢  

برای ارائه توضیح درباره یک مطلب منتشر شده در سایت (+) به دادسرای کارکنان دولت رفتم. تاخیر در حضور بازپرس محترم پرونده باعث شد تا مجاورت دادسرا با بازار تهران وسوسه ام کند تا گشت و گذاری در آن داشته باشم.

اولین چیزی که توجهم را جلب کرد حضور یک "ون و ماشین پلیس" برای برخورد با زنان بدحجاب، درست روبروی دادسرا بود. ماموران با یکی دوتا خانم که کمی از مویشان بیرون بود و مانتو شان تا بالای زانویشان بود، مشغول بحث برای سوار شدن در ماشین ون بودند.

در خیابان کنار بازار که حالا پیاده راه عابران پیاده شده است صدای پای نعل اسب هایی که درشکه های رنگارنگ را با خود می کشیدند بلند بود. کاسب ها و مشتریان بازار فوج فوج از ایستگاه مترو و ورودی های دیگر خیابان منتهی به بازار، به سمت سراهای مختلف در حرکت بودند. اغلب روزنامه ای به دست داشتند تا در حال و روز این روزهای بازار در حجره و مغازه خود بیکار نباشند.

وارد ورودی های بازار که می شوی بوی نم حاصل از ریختن آب مقابل حجره ها مشامت را می نوازد. حجره دار بسم الله می گوید و کرکره را بالا می دهد. مغازه اش پربود از ساعت های مارک!

جذابیت دالان های مختلف بازار که معمولا در هر کدام آن اهالی کسب خاصی جا خوش کرده اند مرا به خود جذب می کند. هنوز حجره ها چندتا در میان تعطیل هستند. اغلب حجره داران مشغول خوردن صبحانه هستند. دالان های تودرتوی بازار ناخودآگاه مرا به یاد بهراد مهرجو انداخت که در دنیای روزنامه نگاری اتفاقا در همین دالان های تودرتوی بازار و افراد سرشناس بازاری گرفتار شده است و دائما یا پشت پرده ای یا معمایی از روابط بازاریان مشهور تهران را افشا و حل می کند.

ترس از رسیدن آقای بازپرس به محل کار مرا از ادامه گشت و گذار در هزارتوی بازار تهران باز می دارد.

با گذشتن از چند سرای مختلف به محوطه پایین پله های نوروزخان رسیدم. در میان حجره های مختلف دور میدان گاه نوروزخان، چرخ دستی مردی میانسال که با فروش عدسی روزگار می گذراند و اتفاقا مشتری های زیادی هم دارد توجهم را جلب کرد. وسوسه شدم و دقایقی نگذشت که خودم را کاسه عدسی به دست در گوشه ای از میدان و مشغول تحلیل رفتار حجره داران و مشتریان دیدم.

***

بعد از حدود 3 ساعت انتظار نوبت رسید تا بازپرس محترم مرا از اتهامم مطلع کند. اتهام مربوط به سوسکی بود که در آشپزخانه یکی از مراکز مهم کشور در غذای کارکنان پیدا شده بود! وای خدا کگارم به کجا رسیده که برای پاسخگویی درباره یک سوسک باید 6 ساعت وقت تلف کنم و در انتها متهم به نشر اکاذیب شوم. این نشر اکاذیب هم سیستمی است برای خودش!!

البته در سیاهه اعمالم 4 شکایت از سوی آقای بقایی، یکی از فدراسیون جودو، یکی هم از وزارت بهداشت و اگر خوب خاطرم مانده باشد یکی هم از سوی آقای پوستین دوز مدیرعامل شرکت سایپا وجود داشت. اما خداییش اون سوسک در کنار این شخصیت ها برای من و برای دادسرا جهت پیگیری از همه مهم تر بود.

قرار شد بروم و برای دفاع در مقابل آن سوسک آماده شوم.

***

بعد از تحویل گرفتن وسایل و خروج از دادسرا اولین چیزی که توجهم را جلب کرد حضور تعدادی زن بدحجاب درست در کنار آب نمای مقابل دادسرا بود. این تعداد حتما بعد از پر شدن آن "ون پلیس" از زنان بدحجاب فرصت یافته بودند تا با خیال راحت مشغول خوردن آب میوه باشند.


کلمات کلیدی: حجاب ،دادسرا