استاد لاجوردی همچنان در حال پوست کندن است
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩  

خیلی دوست دارم در این وبلاگ هر از گاهی از دانشگاه امام صادق (ع) بنویسم تا محتوای وبلاگ با نام آن پیوند بخورد.

***

امروز با مطالعه حاشیه نگاری یکی از طلاب مدرسه مشکات از دیدارشان با رهبر انقلاب  انگیزه نوشتن درباره استاد لاجوردی در من ایجاد شد. برایم جالب بود هنوز استاد لاجوردی که همه از گذراندن واحدهای درسی با ایشان واهمه داشتند هنوز استوار و ثابت قدم پوست از سر شاگرداش می کنه! قصد توهین ندارم خودشون اینو می گفتن و به آن افتخار می کردند. یادش به خیر شاید 5 دقیقه آخر کلاس ایشون به صلوات فرستادن بچه ها ختم می شد! _به معنای پایان وقت کلاس_، یا خیلی خاطرات دیگر ... از جمله 5 واحدی که به من ضربه زد!!

بیشتر از این به حاشیه نمی رم و داغ دل خیلی از امام صادقی ها رو مثل خودم با نقل مطلب محمدرضا موذن زاده (کاملش رو از اینجا بخونید) تازه می کنم. موذن زاده در بخشی از مطلب خود با اشاره به دیدار چهره به چهره آقا با اساتید مدرسه علمیه مشکات می نویسد: مثلا درباره ادبیات عرب فرمودند که بسیار مهم است و جدی بگیرید تا پایه ها قوی شود و محکم بالا بیایند. همین دست مایه بچه ها شده بود برای شوخی های بعد از ملاقات با دکتر لاجوردی استاد صرف و نحو. ایشان هم با خنده می گفت که «دیگه آقا تاکید کردند لذا پوست تون رو می کنم. از امروز سخت تر می شه» این در حالی است که بچه ها معتقد بودند ایشان اینقدر سخت گیر هستند که بیشتر از این عملا امکان ندارد! 

 استاد سید عدنان لاجوردی مثل یه برند جهانیه که هر جا باشه خود خودشه و تقلبیش وجود نداره!!


 
زیر پوست شهر
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧  

توی فروشگاه کوچک مانتوفروشی پاساژی در بازار تهران نشسته بودم که خانمی سر داخل مغازه کرد و از فروشنده پرسید:

"خانم مانتوی کوتاه دارید؟" ،

خانم فروشنده پرسید چقدر کوتاه؟ ،

دختر خانم با دست نشون داد و گفت مثلا تا اینجام باشه.

خانم فروشنده گفت اینقدر کوتاه نداریم. فروشش ممنوعه.

دختر خانم گفت خب اینجاها خیاطی نیست بدم کوتاه کنن؟

خانم فروشنده گفت: چرا هست!

دختر خانم وارد مغازه شد و چندتا مانتو را امتحان کرد.

دائما اصرار داشت که هر چی بیشتر مانتو بهش بچسبه!

خانم فروشنده که اون هم یه خانم جوان بود کنجکاو شد که آخه دختر چرا اینقدر حساسی؟!

دختر خانم گفت آخه فردا با دوستام می خوام برم بیرون. - بعدش شروع کردن به خندیدن_

خانم فروشنده پرسید مگه تا حالا با دوستات بیرون نرفتی که اینقدر حساسیت به خرج می دی؟!

دختر خانم گفت نه اولین بارمه.

حدسم درست بود دختر خانم ماجرای ما دانشجوی ترم اول دانشگاهه توی یکی از دانشگاههای اطراف تهران

کم کم فروشگاه شلوغ شد و من که از پا درد به تک صندلی داخل فروشگاه پناه برده بودم از حرف ها و حرکاتی که خانم ها و آقایان! می آمدند آنجا می کردند خجالت زده شده بودم. از مغازه بیرون رفتم.

***

حدود یک ربع بعد که همسرم از فروشگاه بیرون اومد گفت دیدی دختره را؟!

گفتم ای بابا مگه شما هم دیدیش؟!!

گفت: دختره دانشجوی ترم اول رشته ... بود. فردا می خواست بره گردش و ...

همسرم ادامه داد تازه به تو هم تیکه انداخت!

گفتم به من؟!!!

گفت: وقتی فهمید که من متاهلم اول کلی بحث کرد که چرا زود ازدواج کردی و آخرش هم برگشت با یه لحن خاصی گفت نکنه شوهرت همون پسر حزب اللهیییه بود که اینجا نشسته بود ...


کلمات کلیدی: