خاطره خانم کاظمی و خاندان معظم شمیرانی !
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸  

خانم کاظمی معلم کلاس سوم دبستان مان که همیشه چهره اش با یه بینی دراز و قد کوتاهش تو ذهنم تداعی می شه بعضی وقت ها با کتاب می زد توی سر بچه تنبل های کلاس و می گفت: " بدبخت! اگر درس نخونی آخرش یه بچه بالاشهری می ره یه کارخونه می زنه با پول باباش و تو اونوقت می ری مجبور می شی بری براش حمالی کنی" !

چند وقت قبل یکی از دوستان مایه دار ما با تفاخر خاصی تو کارت عروسیش نوشته بود :به مجلس ما که از "خاندان های معظم شمیران" هستیم تشریف بیاورید!

حالا همین رفیق مایه دار معظم شمیرانی که از حال و روز این روزهای من باخبر شده "تعارف شمیرانی" زده که اگر مشکل دفتر داری یه جا بگیرم بیای توش کار کنی!

ناخودآگاه یاد حرف های خانم کاظمی افتادم!


کلمات کلیدی: شمیران ،مجید رفیعی
 
چرا عده ای روی پیشانی شان نوشته "مدیر"
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱  

روایت زیر واقعی است و مربوط به یک جلسه هم اندیشی مدیران فرهنگی یکی از نهادهاست که حدود دو سال پیش در یکی از استان های جنوبی کشور برگزار شد. نام سازمان و افراد مورد اشاره در این روایت را به دلیل فرع بودن بر هدف اصلی این نوشتار عنوان نمی کنم. شاید به همین دلیل برای خواننده این متن این ماجرا آنطور که باید و شاید شفاف نباشد. باید کمی از قوه تخیل خود استفاده کنید تا مانند من در بطن این ماجرا قرار بگیرید.

ابتدا با کمک قوه تخیل، خود را در یک سالن حدود 400 نفری ببینید که جمعی از مدیران فرهنگی نشسته اند تا به قول خودشان هم اندیشی کنند و نسبت به هم هم افزایی داشته باشند.

حالا تصورشو بکنید!

همه نشسته اند و با اعلام مجری یکی از مدیران ارشد این نهاد فرهنگی برای ارائه گزارش می ره بالای "سن" تا سخنرانی خودشو شروع کنه و احتمالا گزارش کار خودشو ارائه کنه. (بگذریم که اگر منظور جلسه هم اندیشی بود نباید به صورت سخنرانی و پخش کلیپ های مدیران و خلاصه یه برنامه یه طرفه اداره می شد).

مدیر مورد نظر ما که حالا پشت تریبون قرار گرفته می گه: من کمتر حرف می زنم و فقط درباره پاورپوینتی که به نمایش در میاد توضیحاتی می دم.

پاورپوینت که هیچ! یه دفعه یه فیلم به نمایش درمیاد(نمی خوام بگم این بنده خدا فرق فیلم و پاورپوینت را نمی دانسته احتمالا)!

حالا فیلم با چی شروع می شه؟!!

مدیر بالاتر این بنده خدایی که نقش اول ماجرای ما رو ایفا می کنه و پشت تریبونه داره یه جایی سخنرانی می کنه (شما فرض کنید مثلا تو مراسم معارفه این بنده خدا)

مدیر بالاتر تو فیلم می گه: من به جرات می گم امروز یه مدیر بسیجی و ... (فکر کنم حزب اللهی را هم گفت) را برای این مسئولیت انتخاب کردم و ...

در ادامه فیلم هم این بنده خدا (همان مدیر را می گم) که داشت فیلم خودش را از پشت تریبون نگاه می کرد، فقط بعضی وقتها که فیلم بی صدا می شد فیلم را برای حضار تعریف می کرد و ابراز وجود می کرد.

یه چیزی حدود 10 دقیقه این فیلم طول کشید.

جالب اینکه مدیر مورد نظر ما لابد برای اینکه خسته نشه یا شایدم چیزی از یادش نره حتی زحمت معرفی اهداف و چشم اندازهای سازمانش رو هم سپرده بود به خودش! البته توی فیلم.

هر چند که شاید این گزارش دهی از یه سبک هنری پیروی کرده که من خبر ندارم یا مثلا کاری مقبول توی شهرستان ها باشه و این بنده خدا داره توی پایتخت پیاده سازیش می کنه ولی به نظرم خیلی بده که آدم برای اثبات خودش و گرایش اش بیاد پشت تریبون و اونوقت فیلم مدیر بالاتر از خودش را بریا خلق الله پخش کنه که ببینید مردم! ایشون داره می گه من حزب اللهی و بسیجی ام. این درست که مدیران جمهوری اسلامی حتی اگر در جایی کوچک مشغول خدمت باشند باید حزب اللهی باشند و روحیه بسیجی داشته باشند و در یک کلام متعهد باشند اما به خدا کنار همه اینا تخصص هم مطرحه که اگر با قبلی ها جمع نشه دیگه نمی شه مشکلات کار را جمع کرد ...


کلمات کلیدی: حزب اللهی ،مدیریت
 
اعتراض بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق (ع) به سریال "چهار چرخ"
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٦  

حال خوشی ندارم. رفتم دانشگاه تا شاید یکی از دوستان قدیمی را ببینم و فضای روحیم عوض بشه. اتفاقا روح الله لباف رو دیدم. شاید بهترین کسی که می شد تو این موقعیت ببینم. روح الله لباف را در یک کلام می توان با تدارک برگزاری دعای آل یاسین در خوابگاه ذهن زنده کرد.

چند تا عکس هم از در و دیوار دانشگاه گرفتم که بعدا منتشر می کنم. فعلا یکی اش را می زارم تو این پست که مربوط به اعتراض بسیج دانشجویی دانشگاه به زمان پخش سریال تلویزیونی "چهار چرخ" است. البته این به این معنا نیست که مثلا بسیجیان دانشگاه امام صادق علیه السلام درباره مسائل روز کشور دور هم جمع نمی شوند و تبادل نظر دارند. برای اثبات این ادعا عکس دوم را ببینید.

 

توضیح: اون خطی که دور طیف های مختلف فکری کشیده شده رو از قبل یه نفر زحمتش رو کشیده بود