روحش شاد، یادش گرامی. همین!
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۸  

افتخار داشتم یک درس را شاگردش باشم. فقه سیاسی

کلاس درسش جدی بود و خودش جدی تر!

با وجود اینکه سنی ازش گذشته بود اما کلاس ها را تا پایان برگزار می کرد.

خوش نمره بود و ...

استاد آیت الله عمید زنجانی درگذشت.

روحش شاد و یادش گرامی


کلمات کلیدی: عمید زنجانی
 
عکسی قدیمی و ناب از دانشگاه امام صادق علیه السلام
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠  

تصویر فوق عکس یادگاری دانشجویان دانشگاه امام صادق علیه السلام است در دورانی که این دانشگاه شعبه ای از دانشگاه هاروارد آمریکا در ایران بود. یعنی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران.

اما در حال حاضر دانشجویان پسر در مقطع کارشناسی ارشد پیوسته و دانشجویان دختر در مقطع کارشناسی پذیرش می‌شوند. در این دانشگاه دانشجویان پسر و دختر به صورت جدا از هم و در دو مکان مجزا تحصیل می‌کنند.


کلمات کلیدی: دانشگاه امام صادق
 
خاطره یک مسابقه
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٠  

سال چهارم دبستان بودم که یک روز مدیر مدرسه اعلام کرد بچه های کلاس سوم و چهارم را می خواهیم ببریم یک مسابقه رادیویی، پنجمی ها روهم چون اتوبوس جا نداره نمی بریم!

الان درست اسم مسابقه یادم نمی یاد؛ یا اسمش بچه های مدرسه بود یا بچه های انقلاب! اسمش هر چی بود هر جمعه ساعت 11 پخش می شد. باکلی شور و اشتیاق خاص آن دوران اتوبوس به سمت میدان ارک به راه افتاد.

***

به محل استودیو که رسیدیم دانش آموزان مدرسه ای که قرار بود باهاشون رقابت کنیم زودتر رسیده بودند . اونها از منطقه یک تهران بودند و ما از منطقه بیست.

کری خوانی ها از همان قبل مسابقه شروع شد. مجری مسابقه خانم وکیلی بود و انصافا این برنامه اون موقع ها برای خودش طرفدارهای زیادی داشت.

قرار شد از هر مدرسه یک گروه سه نفره تشکیل بده که متشکل از یک کلاس سومی، یک کلاس چهارمی و یک کلاس پنجمی بود.

نکته جالب اینجا بود که مدرسه ما کلاس پنجمی ها رو نیاورده بود و به زور ! یه نفر از مدرسه رقیب را در گروه ما جا دادند!

این بنده خدا در طول مسابقه نشون داد که یک نفوذی بیشتر نیست تا جائیکه سوالات مربوط به خودش را که براساس مطالب کتاب کلاس پنجم طرح شده بود اصلا جواب نمی داد و اگر هم من جواب می دادم کارگردان برنامه دعوام می کرد که چرا ضبط را به هم می ریزی!!

اواخر مسابقه یه چیزی حدود 20 امتیاز عقب افتاده بودیم. شاید دو تا آیتم از مسابقه مانده بود. یکی بازی یه مرغ دارم! و دیگری خواندن یک شعر...

تو بازی یه مرغ دارم که رفیق نفوذیمون خودش را در همان شروع بازی سوزوند. یادمه می خواستم بزنمش. حتی بچه های مدرسمون براش خط و نشون کشیدن و به سبک آن روزها که همه بیرون مدرسه قرار دعوا می ذاشتن به طرف گفتن بیرون رادیو گیرت میاریم...

اما بازی یه مرغ دارم را همانطور که الان هم توش تبحر! دارم ما بردیم. فاصله امتیازات به 10 رسید.

آیتم آخر مسابقه خواندن یک شعر بود. فکر کنم قرار بود شعر را کلاس پنجمی های هر گروه بخوانند اما معلم های همراه ما - آقای احسانپور و خانم عباسی- که به یار نفوذی آن مدرسه در گروهمان اعتمادی نداشتند اعتراض کردند و قرار شد از گروه ما، من شعر را بخوانم. متن شعر را که دیدم خوشحال شدم از آن شعرهای احساسی که باب میل من بود. شعر از سلمان هراتی بود که با خواندن آن باز هم امتیاز کامل را گروه ما گرفت و نهایتا با اختلاف یکی دو امتیاز حال آن بچه بالاشهری ها را گرفتیم!

و شعر این بود:

ساعت انشا بود و چنین گفت معلم با ما

بچه ها گوش کنید نظر من این است ؛ شهدا خورشیدند

مصطفی گفت: شهید چون شقایق سرخ است

دانش آموزی گفت: چون چراغی است که در خانه ما می سوزد

و کسی دیگر گفت: ان درختی است که در باغچه ها می روید

دیگری گت شهید داستانی است پر از حادثه و زیبایی

مصطفی گفت شهید ، مثل یک نمره بیست ، داخل دفتر قبل من و تو می ماند

***

پی نوشت ها:

- جایزه مسابقه یک خودنویس بود که هیچوقت به کارم نیامد!

- اون موقع ها نوار کاست مد بود. یادمه یکی از بچه ها برنامه را ضبط کرده بود که الان چون از هم جدا شدیم مستندی از روایت بالا ندارم!

- یادمه از درب رادیو که بیرون می اومدیم یه لحظه اتوبوس دو تا مدرسه کنار هم قرار گرفت. بچه ها یه کلاس آموزشی - از نظر ادبیات بد - به بچه های اون مدرسه گذاشتن.


 
"رهبری" را خرج بازی های زودگذر سیاسی نکنیم
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠  

توفیق حضور در دیدار ماه رمضان رهبر انقلاب با دانشجویان فارغ از همه جذابیت ها و محاسن دیگر که دارد یک حسن بزرگش این است که می توانی در آن شاهد گفت و شنود صمیمانه و صریح منتخبی از دانشجویان کشور - کاری به ترکیب دانشجویان ندارم- با عالی ترین مقام کشور باشی. گفت و شنودی که حتی در روابط خیلی پدرها با بچه هایشان هم نمی توانی باشی.

شاید خیلی ها همین شیرینی و اهمیت این دیدار را می دانند که هر ساله -حتی اگر دیگر دانشجو نباشند- سعی می کنند به نحوی در آن حضور یابند حتی اگر به قیمت خریدن گرمای طاقت فرسای تابستان به جان باشد و ایستادن ساعت ها پشت درب ها !

آری برخی چهره های حاضر در این مراسم تکراری هستند و همه ساله پای ثابت این دیدار.

حرف هایی که دانشجویان در این دیدار می زنند صریح است ؛ در این دیدار حتی شما اجازه داری از برخی افراد که حکمشان را مستقیما از رهبری می گیرند در مقابل ایشان انتقاد کنی! به قول آقا انتقاد از بالا تا پایین.

مطالبی که از اینجا به بعد می نویسم قابل نقل در هیچ سایتی نیست، چرا که شان این جلسه بالاتر از این است که به خاطر استفاده ابزاری و تحلیل خلاف واقع یک سایت خبری درباره آن که دستمایه این نوشته شد، نقل محافل گردد.

القصه؛

به جان دوستان رجانیوزی که خیلی بهشان ارادتمند و علاقمند هستم - نه از نوع علاقمندی های بعضی ها- ما هم از صحبت های دانشجوها لذت بردیم! چه آنها که بحث های مبنایی کردند و از دغدغه های مهم شان گفتند و چه آنها که به مسائل روز حتی انتخابات پرداختند. حتی آن دانشجوی عزیزی که از روی دست نوشته اش از دلایل اختصاص نماینده ای در کمیته وحدت اصولگرایان به برخی افراد صحبت کرد.

در پی آن نیستم که در این مجال به تشریح دلایل این اقدام کمیته اصولگرایان بپردازم اما وقتی می بینم رسانه تحت مدیریت شما اقدام به تحریف واکنش رهبر انقلاب به این دغدغه آن دانشجو کرد (+) و در صحبت هایی که با یکی از شما داشتم باز هم بر این تحلیل خلاف واقع رسانه خود اصرار نمودید، از دیگر کسانی که در این دیدار بودند می خواهم تا در این خصوص قضاوت کنند.

آنچه ما در دیدار دیدیم و شنیدیم و در رسانه ها درباره واکنش رهبر انقلاب به این بخش از صحبت های آن دانشجوی محترم نقل شده این است: " یکی از دوستان اظهار کردند که من درباره انتخابات نظر بدهند. به اعتقاد من وقتش حالا نیست. من درباره انتخابات حرف هایی دارم که بعدا خواهم گفت." منبع (+)

بر خلاف دوستان رجانیوز که از این صحبت ها تایید تلویحی آقا را برداشت کرده اند، من از این صحبت ها دو نکته را حدس می زنم: اول اینکه رهبر انقلاب فعلا زمان را مناسب برای بیان نظراتشان درباره انتخابات نمی دانند چرا که از نظر ایشان فعلا بحث در این باره زود است، یا اینکه از نظر ایشان در جلسه دانشجویی که در آن می شود بحث های عمیق فکری را مطرح کرد جای مناسبی برای بیان اینگونه بیانات نیست.

نکته آخر اینکه ای کاش دوستان رجانیوزی کمی هم در چهره آقا وقتی اسمی از کسی آورده می شد دقت می کردند که خودش نکته ها داشت.

قضاوت با شما ...

بعد از تحریر / این روزها امثال رسایی و کوچک زاده خیلی داد و فریاد می کنند که البته برای من قابل درک است. چرا که این افراد تبدیل به "بازیکن های آزادهای عرصه سیاست" شده اند که با داد و فریاد سعی در پیدا کردن جایگاهی در فصل نقل و انتقال سیاست هستند. افرادی هستند که مدعی اند سابقا تیم و دفتر و دستکی داشته اند اما حالا تک ستاره شان برای خودش کسی شده و آنها را از مصدرشان پایین کشیده و بیرون انداخته است.


کلمات کلیدی:
 
شما قضاوت کنید
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٥  

سال اول دانشگاه بود. جلوی درب دانشگاه امام صادق (ع) منتظر کسی بودم که ناگهان درگیری شدیدی بین سه مرد جوان از یک طرف با یک مرد میانسال رخ داد. مرد را در کنار خودرویی گیر انداخته و زیر مشت و لگد گرفته بودند. در حالی که وی را می زدند یکی شان بلند صدا می زد ... با خواهر من این کار را کردی!!  فضا طوری بود که گویی وی به ناموس یکی از آنها تعرض کرده است. دقیقه ای بعد سه موتور سوار آن سوی بلوار ظاهر شدند و افراد درگیر به سمت آنها رفته و صحنه را ترک کردند.

در این هنگام مرد میانسال کتک خورده از زمین بلند شد و تماشاچیان دعوا را مورد خطاب و عتاب قرار داد و گفت: آی مردم تمام پولم را بردند! تمام زندگی ام را بردند! دعوای ناموسی دروغ بود! آنها دزد بودند.

×××

چند روز پیش هنگام رانندگی به رادیوی ماشین گوش می کردم. رادیو روی موج رادیو ایران بود. سردار ساجدی نیا میهمان تلفنی برنامه ای بود که مشغول بررسی علل رشد جرم و جنایت و نحوه برخورد رسانه ها با آن بود. سردار در بخشی از صحبت های خود به حادثه میدان کاج اشاره کرد و با دفاع از عملکرد پلیس گفت: پلیس به موقع در صحنه حاضر شده بود اما قاتل برای اینکه مردم دخالت نکنند عنوان کرده بود که درگیری ناموسی است. آقای مجری شما قضاوت کنید اگر پلیس با وی برخورد می کرد نگاه مردم به پلیس چگونه می شد؟! نمی گفتند پلیس با کسی که از ناموسش دفاع می کرده برخورد کرده؟!

×××

حالا شما قضاوت کنید ...


کلمات کلیدی:
 
حکایت این روزهای شهر ما !
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢  

برای ارائه توضیح درباره یک مطلب منتشر شده در سایت (+) به دادسرای کارکنان دولت رفتم. تاخیر در حضور بازپرس محترم پرونده باعث شد تا مجاورت دادسرا با بازار تهران وسوسه ام کند تا گشت و گذاری در آن داشته باشم.

اولین چیزی که توجهم را جلب کرد حضور یک "ون و ماشین پلیس" برای برخورد با زنان بدحجاب، درست روبروی دادسرا بود. ماموران با یکی دوتا خانم که کمی از مویشان بیرون بود و مانتو شان تا بالای زانویشان بود، مشغول بحث برای سوار شدن در ماشین ون بودند.

در خیابان کنار بازار که حالا پیاده راه عابران پیاده شده است صدای پای نعل اسب هایی که درشکه های رنگارنگ را با خود می کشیدند بلند بود. کاسب ها و مشتریان بازار فوج فوج از ایستگاه مترو و ورودی های دیگر خیابان منتهی به بازار، به سمت سراهای مختلف در حرکت بودند. اغلب روزنامه ای به دست داشتند تا در حال و روز این روزهای بازار در حجره و مغازه خود بیکار نباشند.

وارد ورودی های بازار که می شوی بوی نم حاصل از ریختن آب مقابل حجره ها مشامت را می نوازد. حجره دار بسم الله می گوید و کرکره را بالا می دهد. مغازه اش پربود از ساعت های مارک!

جذابیت دالان های مختلف بازار که معمولا در هر کدام آن اهالی کسب خاصی جا خوش کرده اند مرا به خود جذب می کند. هنوز حجره ها چندتا در میان تعطیل هستند. اغلب حجره داران مشغول خوردن صبحانه هستند. دالان های تودرتوی بازار ناخودآگاه مرا به یاد بهراد مهرجو انداخت که در دنیای روزنامه نگاری اتفاقا در همین دالان های تودرتوی بازار و افراد سرشناس بازاری گرفتار شده است و دائما یا پشت پرده ای یا معمایی از روابط بازاریان مشهور تهران را افشا و حل می کند.

ترس از رسیدن آقای بازپرس به محل کار مرا از ادامه گشت و گذار در هزارتوی بازار تهران باز می دارد.

با گذشتن از چند سرای مختلف به محوطه پایین پله های نوروزخان رسیدم. در میان حجره های مختلف دور میدان گاه نوروزخان، چرخ دستی مردی میانسال که با فروش عدسی روزگار می گذراند و اتفاقا مشتری های زیادی هم دارد توجهم را جلب کرد. وسوسه شدم و دقایقی نگذشت که خودم را کاسه عدسی به دست در گوشه ای از میدان و مشغول تحلیل رفتار حجره داران و مشتریان دیدم.

***

بعد از حدود 3 ساعت انتظار نوبت رسید تا بازپرس محترم مرا از اتهامم مطلع کند. اتهام مربوط به سوسکی بود که در آشپزخانه یکی از مراکز مهم کشور در غذای کارکنان پیدا شده بود! وای خدا کگارم به کجا رسیده که برای پاسخگویی درباره یک سوسک باید 6 ساعت وقت تلف کنم و در انتها متهم به نشر اکاذیب شوم. این نشر اکاذیب هم سیستمی است برای خودش!!

البته در سیاهه اعمالم 4 شکایت از سوی آقای بقایی، یکی از فدراسیون جودو، یکی هم از وزارت بهداشت و اگر خوب خاطرم مانده باشد یکی هم از سوی آقای پوستین دوز مدیرعامل شرکت سایپا وجود داشت. اما خداییش اون سوسک در کنار این شخصیت ها برای من و برای دادسرا جهت پیگیری از همه مهم تر بود.

قرار شد بروم و برای دفاع در مقابل آن سوسک آماده شوم.

***

بعد از تحویل گرفتن وسایل و خروج از دادسرا اولین چیزی که توجهم را جلب کرد حضور تعدادی زن بدحجاب درست در کنار آب نمای مقابل دادسرا بود. این تعداد حتما بعد از پر شدن آن "ون پلیس" از زنان بدحجاب فرصت یافته بودند تا با خیال راحت مشغول خوردن آب میوه باشند.


کلمات کلیدی: حجاب ،دادسرا
 
استاد لاجوردی همچنان در حال پوست کندن است
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩  

خیلی دوست دارم در این وبلاگ هر از گاهی از دانشگاه امام صادق (ع) بنویسم تا محتوای وبلاگ با نام آن پیوند بخورد.

***

امروز با مطالعه حاشیه نگاری یکی از طلاب مدرسه مشکات از دیدارشان با رهبر انقلاب  انگیزه نوشتن درباره استاد لاجوردی در من ایجاد شد. برایم جالب بود هنوز استاد لاجوردی که همه از گذراندن واحدهای درسی با ایشان واهمه داشتند هنوز استوار و ثابت قدم پوست از سر شاگرداش می کنه! قصد توهین ندارم خودشون اینو می گفتن و به آن افتخار می کردند. یادش به خیر شاید 5 دقیقه آخر کلاس ایشون به صلوات فرستادن بچه ها ختم می شد! _به معنای پایان وقت کلاس_، یا خیلی خاطرات دیگر ... از جمله 5 واحدی که به من ضربه زد!!

بیشتر از این به حاشیه نمی رم و داغ دل خیلی از امام صادقی ها رو مثل خودم با نقل مطلب محمدرضا موذن زاده (کاملش رو از اینجا بخونید) تازه می کنم. موذن زاده در بخشی از مطلب خود با اشاره به دیدار چهره به چهره آقا با اساتید مدرسه علمیه مشکات می نویسد: مثلا درباره ادبیات عرب فرمودند که بسیار مهم است و جدی بگیرید تا پایه ها قوی شود و محکم بالا بیایند. همین دست مایه بچه ها شده بود برای شوخی های بعد از ملاقات با دکتر لاجوردی استاد صرف و نحو. ایشان هم با خنده می گفت که «دیگه آقا تاکید کردند لذا پوست تون رو می کنم. از امروز سخت تر می شه» این در حالی است که بچه ها معتقد بودند ایشان اینقدر سخت گیر هستند که بیشتر از این عملا امکان ندارد! 

 استاد سید عدنان لاجوردی مثل یه برند جهانیه که هر جا باشه خود خودشه و تقلبیش وجود نداره!!


 
زیر پوست شهر
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧  

توی فروشگاه کوچک مانتوفروشی پاساژی در بازار تهران نشسته بودم که خانمی سر داخل مغازه کرد و از فروشنده پرسید:

"خانم مانتوی کوتاه دارید؟" ،

خانم فروشنده پرسید چقدر کوتاه؟ ،

دختر خانم با دست نشون داد و گفت مثلا تا اینجام باشه.

خانم فروشنده گفت اینقدر کوتاه نداریم. فروشش ممنوعه.

دختر خانم گفت خب اینجاها خیاطی نیست بدم کوتاه کنن؟

خانم فروشنده گفت: چرا هست!

دختر خانم وارد مغازه شد و چندتا مانتو را امتحان کرد.

دائما اصرار داشت که هر چی بیشتر مانتو بهش بچسبه!

خانم فروشنده که اون هم یه خانم جوان بود کنجکاو شد که آخه دختر چرا اینقدر حساسی؟!

دختر خانم گفت آخه فردا با دوستام می خوام برم بیرون. - بعدش شروع کردن به خندیدن_

خانم فروشنده پرسید مگه تا حالا با دوستات بیرون نرفتی که اینقدر حساسیت به خرج می دی؟!

دختر خانم گفت نه اولین بارمه.

حدسم درست بود دختر خانم ماجرای ما دانشجوی ترم اول دانشگاهه توی یکی از دانشگاههای اطراف تهران

کم کم فروشگاه شلوغ شد و من که از پا درد به تک صندلی داخل فروشگاه پناه برده بودم از حرف ها و حرکاتی که خانم ها و آقایان! می آمدند آنجا می کردند خجالت زده شده بودم. از مغازه بیرون رفتم.

***

حدود یک ربع بعد که همسرم از فروشگاه بیرون اومد گفت دیدی دختره را؟!

گفتم ای بابا مگه شما هم دیدیش؟!!

گفت: دختره دانشجوی ترم اول رشته ... بود. فردا می خواست بره گردش و ...

همسرم ادامه داد تازه به تو هم تیکه انداخت!

گفتم به من؟!!!

گفت: وقتی فهمید که من متاهلم اول کلی بحث کرد که چرا زود ازدواج کردی و آخرش هم برگشت با یه لحن خاصی گفت نکنه شوهرت همون پسر حزب اللهیییه بود که اینجا نشسته بود ...


کلمات کلیدی: